|
سلام وای خونم چقدر خاک گرفتست ...مدتهاست که اینجا نبودم.رو همه ی خاطراتم خاک گرفته همش محو شده .چقدر کمرنگ شدن همشون دیگه دیده نمیشن، اما نه یکی از اون خاطراته تلخم همونجوری مونده همونقدر شفاف.حس میشه هنوز هر لحظه حس میشه 5 ساله دارم باهاش زندگی میکنم.. بازم اوله تیر و خاطره یتلخ رفتن دایی..چه وجودی داشتی دایه من..چه عشقی بهت داریم که هنوز بعد 5 سال هنوزم قلبمون برات میتپه.چرا انقدر خوب بودی دایی من که هنوزم دلتنگتیم که هنوز مامانی و بابایی به یادت سالگرد میگیرن امسال انقدر مهمون اومده برات..چقدر دوست داشتنی بودی که هنوزم مردم میانو تو مجلست شرکت میکنن..!!! امروزم دایی امیر منو کشوند اینجا..روحش شاد.."روحت شاد دایی من" الهم صلی الا محمد و اله محمد" هنوزم یه سری از دوستام موندن برام انگار.ایمان عزیز.احد دوست داشتنی و وانیایه عزیزم که واقعا شرمندم کرده..علیرضا(سلطانه غم ها) وای علیرضایه سمانه هم هست(اولین بلاگی که خوندم).الیما خانوم،داداش مانی! و این آخریا هم دوستایه جدید!! یکی از اینایی که جدیدن برایه پست قبلی من نظر گذاشته یه غریبه ی آشناست که از همین جا ازش بازم عذر خواهی میکنم بابته مشکلی براش به وجود آوردم و تشکر میکنم بابته نظر جالبی که برام گذاشته اون گفته.."بعضی آدما راهشون از همون اول از هم جداست اما خودشون اینو نمیدونن اونی که اینو زودتر میفهمه و میره میشه آدمه بده اونی که مونده و هنوز متوجه نشده میشه آدمه خوبه.." واقعا چقدر جالب گفته .... به هر حال هر چی که اینجا نوشتم گذر عمرم بود با خاطراته تلخ و شیرینم بود،الان دیگه علی اونی نیست که برایه خودم ساخته بودم چون سمیرا هم اون سمیرا نیست،از اینا و این خاطرات تنها کسی که هنوز هست سمیراست اما اونم تغیر کرده.بزرگ شده برایه خودش خیلی چیزایه یاد گرفته الان وقتی اولین دلنوشتمو میخونم به جایه اشک لبخند میزنم، لبخند نه پوز خند میزنم دقیقا حرفی که مامان 3 ساله پیش بهم زد، جالبه اون موقع پیشه خودم میگفتم مامانم منو درک نمیکنه.مامانم متوجه نیست که من چی میگم ولی مامان دقیقا میدونست که چی میگه...بگذرییم الان شاید وارده مرحله یجدیدی از زندگیم شدم،وجوده کسیرو کنارم احساس میکنم که وجودش باعث ناراحتیم نمیشه،حرفاش اشکمو در نمیاره..با خنده هام میخنده با دلتنگیم دلتنگه ،کنارمه نه روبروم..پشتمه نه رودروم .نمیزاره بیفتم .نمیزاره تحقیر شم نمیزاره دیده نشم نمیخواد که نباشم ...نمیدونم!! نوشتنم نمیاد زیاد... همین + نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 13:13 توسط رسپینا |
خیلی گذشته از اون روزا...ازونون روزایه بی قراری ..از اون دوست داشتن از اون تحقیر شدنا....ازون باورایه غلط..از زندگی کردن تو رویا..خیلی گذشته عزیزه من..خیلی. ازون سمیرایی که با دیدنه یا شنیدن اسمت اشک تو چشماش جمع میشد..ازون اون روزایی که با نبودنت و خواستنت میگذشت و روز به روز منو میشکستو نابود میکرد..خیلی گذشته... یه روز اومدم اینجا و برات نوشتم که دوست دارم و فریاد زدم که میخوامت فقط تورا... یه روز دیگه نوشتم که با منی و حست کردم ... روز بد اما دیگه نبودی برای نبودت گریه کردم... روزایه بعدترش نوشتم که نیستی ولی هنوز دوست دارم اندازه ی تمامه دنیا .. یه روز دیگه نوشتم ع؟؟ دلم برات تنگ شده .. روزه بعدش از دیداره تلخت نوشتم... بعدترش باور کردم که واقعا نیستی برات آرزویه خوشبختی کردم از ته ته دلم... روزایه بعد حضور داشتی تو ذهنم تو زندگیم..اینقدر تو ذهن و ذندگیم وول وول خوردی که بالاخره تار شدی تاره تار.. اینبار اومدم بهت بگم یادته یه روزی بهم گفتی منو ببخش اما من گریه کردم و گفتم هیس ع؟؟ هیچی نگو، یادته اونروز گفتم تو یه فرشته ای برایه من اونروز گفتم همه ی اینا تقصیر خودمه تو بی تقصیری.....بهم گفتی به بدیام فکر کن گفتم : تو بدی نداری تو خوبه خوبی...گفتی چرا !! تو بدیامو ندیدی... امروز اومدم که بهت بگم بالاخره دیدم همشو همه یدیهاتو ، ع؟؟ تو راست میگفتی تو خیلی بد بودی خیلی ، خیلی میدونم خیلی دیر بود برایه دیدن بدیات 3 سال کم نیست اما خوشحالم تو این سه سال به اندازه ی 20 سال بزرگتر شدم اینقدر بزرگ شدم که یاد گرفتم متنفر نباشم اینقدر بزرگ شدم که یاد گرفتم ببخشم ..اینقدر بزرگ شدم که تبدیل شدم به یه صندوقچه اسرار اینقدری بزرگ شدم که تو دیگه نتونی منو ببینی !!! این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اونی که میدونی باید تنهایش بگذاری .این نیز بگذرد مثل زندگی
"همین"
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 19:37 توسط رسپینا |
عمو هم رفت مثل همهی گلایه قشنگیه که رفتنو رفتن...فقط موند یادو خاطراتشون.... عمو جووون دوست دارم خیلی... عمو دیشب بعد سه ماه کما ساعت ۱۲ شب برایه همیشه مارو ترک کرد.چشماشو بستو این دنیارو با همهی سختیاش رها کرد... دیگه نمیدونم چی باید بگم یعنی چیزی نمیتونم بگم.حالم خوب نیست....ببخشید. "این نیز بگذرد مثل لحظه لحظه هایه زندگی" روحشونو شاد... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 12:59 توسط رسپینا |
سلام.. دیروز رفتیم دانشگاه آز فیزیک داشتیم..فاطمه نیومد هر چی زنگ زدم به گوشیش خاموش بود..خونه کسی جواب نمیداد تا برسیم دانشگاه مدام شماره هاشو میگرفتم اما فایده نداشت .به گوشیه خواهرش زنگ زدم ولی بازم هیچی..نگرونی و دلشوره کلافم کرده بود..داشتم دیوانه میشدم.زنگ زدم به فرزاد ولی اونم گوشیش خاموش بود شماره ایرانسلشو نداشتم..رسیدیم دانشگاه سره کلاسم مدام شمارشوو میگرفتم اما بازم هیچی!!! کلاس زود تموم شد و دیگه منتظر نشیدیم تا سرویس راه بیفته خودمون اومدیم ساعت 14بود که شماره خواهرشو دوباره گرفتم..فاطمه با گریه گوشیرو برداشت ..هق هق گریه امون نمیداد حرف بزنه..فقط از بین حرفاش فهمیدم که دایی گوچیکش که 29 سالش بوده تصادف کرده و برایه همیشه رفته...تو اون لحظه دیگه حرفی برایه گفتن نداشتم لال شده بودم..تمامه خاطراته 4 ساله پیش مثل فیلم از جلوچشمام میگذشتن و بی صدا اشک میریختم...یاده دایی افتادم وقتی مبهوت پشت آمبولانسی که جسم بیروحشو حمل میکرد حرکت میکردیم و باورم نمیشد که دیگه نیست....یاد لحظه ای افتادم که دایی سیاوش کفنو از صورتش کشید کنارو ازم خواست تا رویه ماهشو ببینم تا باور کنم که رفته...!!!یاده......لیلا گوشیرو ازم گرفتو با فاطمه حرف زد..منه احمق حتی نتونستم یه خورده آرومش کنم تو اون لحظه....میخواستم اما نتونستم..یاده دایی امیره خودم افتادم..یاده عموم که رو تخته بیمارستانه و بهوش اومدنش هیچ توفیری با بیهوش بودنش نداره....حالم خیلی بد بود..وای خدا فاطمه چی میکشید!!!!.بچه ها اینقدر حرف زدن تا منو از اون حالو هوا بیارن بیرون..بعد 2 ساعت رسیدیم کرج .حوصله ی خونه نداشتیم یه سر رفتیم امام زاده اما چون چادر نداشتیم رامون ندادن !!!!!!!!!جالبه ! رفتیم یه چیزی خوردیم و بعدش تا ساعت 7 با بچه ها فقط راه رفتیم اما تو سکوت!!هیچ کس نایه حرف زدن نداشت!! حاله عجیبی داشتم دیروز خیلی چیزا اومد تو ذهنم ..نمیدونم چرا؟یاده گذشته افتادم !! یاده دایی..یاده علی ..قبلنا وقتی یه دختر و پسرو میدیم انقده با ذوق نگاشون میکردم . ..از ته ته دلم براشون آرزو میکردم که تا تهش با هم بمونن آخه اینقدر صادقانه و عاشقانه به هم نگاه میکردن که منه ساده باورم میشد..باورم میشد که ماله همن که همه چی راسته..اما الان وقتی یه دختر و پسر میبینم فقط براشون متاسف میشم....واقعا متاسف میشم.برایه دخترایی که خیلی راحت و به خاطر سادگیشون خودشونو در اختیار طرفشون قرار میدن...دخترایی که تصور میکنن همه چیز راسته...دلم میخواد این قدرتتو داشتم و میرفتم جلوشونو بهشون میگفتم اینا همش دروغه.. به خدا دروغه!!!.یه دروغ محض!!! نکنید این کارو با خودتون...احساسه پاک و دوست داستنیتونو حفظ کنید...اما نمیشه..نمیشه!!یه بغض عجیبی تو گلومه..نمیدونم !! افکارم بهم ریختست سعی میکنم کنترل کنم همه چیزو..دارم سعی میکنم که همه چیزو بزارم به پایه سرنوشت و بگم: اگه دایی من رفت به خاطر این بود که خدا میخواست.. اگه دایی فاطمه الان پیششون نیست به خاطر خواست خداست.. اگه عمو الان تو این وضعیته چون خدا میخواد!! اگه علی اومد تو زندگیه منو تمامه غرورو احساسمو ازم گرفت به خاطر این بود که خدا بهم بفهمونه که غرورو فخر فروشیه بیجات باید یه روزی از بین میرفت... اگه سعید به اسم خواستگار و با کلی دروغ وارده زندگیه لیلا شد به خاطر این بود که لیلا به این آرامشی که الان بهش رسیده برسه...به این برسه که حرفاشو فقط پایه سجادش با خدای خودش بزنه نه به سعید و امسال سعید، اینکه اون بالا بالاها دنبال آرامش باشه نه رویه زمین نه تو دله آدمایه زمینی!!! اگه این اتفاق اخیرکه حتی من رغبت نمیکنم در موردش حرف بزنم برایه من افتاد دلیلش این بود که بفهمم ارزش من خیلی بالاتر از این حرفاست..که بفهمم لیاقت من خیلی خیلی بالاتر از اون چیزیه که من بخوام تصورشو بکنم!! تو یه جمله بفهمم که خـــــــــــــــــــــــدا خیلی خیلی بزرگوارتر از اونیه که تو تصور من و مخلوقاتش بگنجه!!! "این نیز بگذرد" همــــــــین + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 16:5 توسط رسپینا |
میخوام عوض شم میخوام یه عینک بد بینی بزرگ بزنم به چشمامو همه یدنیارو از پشتش نگاه کنم ...اینجوری دیگه به کسی اعتماد نمیکنم اینجوری دیگه از احساسم مایه نمیزارم دیگه کسی و چیزی برام متفتوت نمیشه !!!.اینجوری خودم میشمو خودم..دیدی که میگن تحمله همه چیز فقط اولین بار سخته؟!! الان حسش کردم!! کلاسا شروع شده ..پیشه خودمون بمونه ها گند زدم ترم پیش....یه شکست تحصیلی خفن و نادر تو عمرم!! ولی جبرانش میکنم..حتما این کارو میکنم. عمویه بزرگم تو کماست یک ماهی میشه...میگن حالش بهتره قراره فردا بریم شمال برایه دیدنش..براش دعا کردم شما هم دعا کنید. خسته ام خیلی خیلی....به خدا خیلیییی...ولی فکر میکنم میتونم اینبار راحتتر بگذرم ازش خیلی راحتتر..... دارم یک ساله دیگه بزرگ میشم!! چیزی نمونده دیگه.... نیاز به یه تحول اساسی دارم اما چه جوری ، نمیدونم!! تپشهای قلب من + نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 18:29 توسط رسپینا |
سلام.. یه مدتی نبودم البته الان یه یه هفته ای هست که برگشتم...فک کنم یه سفر دو هفته ای کافی بود برایه تجدید قوا !! من سفرایه هول هولکیرو خیلی دوست دارم..اینکه برسم به هر شهری و فقط یه سوک سوک کنم و ندید بدید بشم..خیلی بهم فاز میده اینجوری..روز میلاده حضرت علی راه افتادیم اصفهان ...شیراز...همدان..تبریز..گیلان...تهران!! البته یک هفتشو فقط تو گیلان بودیم دیگه اینکه همه ی عیدایه گذشته و عیده نیومدرو بهتون تبریک میگم... خیلی دوست دارم نیمه ی شعبانو..خیلی..حسه خیلی خوبی دارم حتی اگر غمگین باشم!!نیمه ی شعبان سالگرده ازدواج مامان ایناست(البته به ماه قمری) ولی چون یه شب دوست داشتنیه ما همیشه این شبو به مناسبته سالگرده بابا اینا یه جشنه کوچولویه خانوادگی میگیریم... هر سال تو این شب یه اتفاقی میوفته برام.. پارسال نیمه ی شعبان من و سارای با دو تا از دوستامون مجردی رفتیم جمکران...شلوغ بود ..خیلی. نمیتونم توصیف کنم براتون لحظه ای که دعایه توسل یک صدا خونده میشد بین اون همه جمعیت..چقدر با شکوه بود...خیلی جالب بود برام..خیلی..!!اولین بار بود که میدیدم همچین صحنه ای رو. سال قبل ترش یادمه که هم زمان شده بود با اعلامه نتایج کنکور..البته هنوز تو اینترنت نیومده بود ولی از طریق اس ام اس میشد جواب گرفت..اون سال طبق قراره هر سال قرار بود شام بریم بیرون اما یه ساعت قبل از اینکه راه بیوفتیم یکی از دوستایه بابا زنگ زد و گوشیرو برداشتم، بهم گفت شماره ی داوطلبیتو بده میخوام بزنم ببینم قبول شدی یا نه...منم که نمیخواستم شبم خراب بشه گفتم نمیخوام ولی اون همش اصرار کرد و منم رو رودر وایسی شمارو بهش دادم و چند دقیقه بعد زنگ زدو گفت که قبول نشدی....وای که چه حاله بدی داشتم..بدون معطلی زدیم زیره گریه..مامان اینا هر کاری میکردن که آرومم کنن نمیشد تا اینکه بابا خودشون امتحان کردن اما بازم..... برایه اینکه شبه اونارو خراب نکنم اشکامو پاک کردم و آماده شدیم که بریم بیرون...اما تو ماشین همین جوری آروم گریه میکردم و به عالمو آدم فحش میدادم...حتی به امام زمانم رحم نکردم!!! بدو بیراه می گفتمـــــا...آدم بی منطقی مثل من دیده بودید..آخه یکی نبود بگه خودت کم کاری کردی چرا به دیگران بدو بیراه میگی...اون شب بعده اینکه آروم شدم انگاری که یه کوچولو هنوز امید داشته باشما ، یهویی نذر کردم..نذر کردم اگر قبول شدم ساله دیگه شیرینی بخرمو نیمه ی شعبان پخش کنم...(چقدر من دستو دل بازم...!!!.خوب به اندازه یتوانه شخصیه خودم نذر کردم خوب!!) چند روز بعدش که جوابا اومد تو اینترنت ...من که نا امید بودم سارای برام چک کرد..اول ماله دختر خالمو زد (دختر خالم هم سنه خودمه ..21 روز ازم بزرگتره) دید اون قبول شده...دروغ چرا یه کوچولو حسودیم شد... مثله این مظلوما نشستم یه گوشه ..سارای بعدش ماله منو چک کرد ..وای خدایا باورم نمیشد..فک کن تو اوج نا امیدی یه هو ببینی که اسمت تو لیسته قبول شده هاست... سریع کد رشترو از تو دفترچه چک کردم... رشته ریاضی محض نمیدونم امسال چه اتفاقی برام میوفته!! شایدم اصلا اتفاقی نیوفته....اماهر کاری میکنم که یه شبه به یاد موندنی بشه..ا پ.ن :زندگی بدون دلتنگی همچین بدم نیست... پ.ن : من چرا کد آهنگه چشمایه من از علی عبدلماکیرو پیدا نمیکنم آخه؟!! عجیبها..
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 13:10 توسط رسپینا |
امروز از اون روزایی که بود که دلم خواست بنویسم....درسا تموم شده و کلی بیکاری ریخته رو سرم اما چون ترم تابستون بر نداشتیم و بالا خره باید یه جایی رو بهم بریزیم دیگه این بود که تصمیم گرفتیم بریم کلاس ایروبیک این از برنامه ی آینده... دیگه ..آهان 11 تیر تولد منیره بود مثل همیشه رفتیم بیروون خوش گذشت..خیلی. دیگه دیروزم با سارای و سه تا از دوستایه دبیرستان رفتیم جاده چالوش...کلی خوش گذشت..صبح ساعت 9 راه افتادیم و غروب ساعت 8 رسیدیم خونه.جایه شما خالی..کلی آب بازی کردیم و جیغ و داد.....چند تا از فرعییا جاده چالوسو رفتیم ..چه روستا هایه بکر و دست نخورده ای داشت یه جاده پر از درختایه آلبالو ..فوق العاده زیبا بود.... WOoooW و اما قصه عشق فاطمه و فرزاد..... قضیه از این قراره که فاطمه خانوم و آقا فرزاد تقریبا از مهر ماهه پارسال با هم رفیق هستن البته به صورت کاملا سری ایامه عید آقا فرزاد مدام زنگ میزده به خونه ی فاطمه اینا و هر کسی که تلفنو بر میداشته بدون صحبت کردن قطع میکرده..تا اینکه پدر فاطمه مشکوک میشه و از اون جایی که تنها دختر خونست که مجرده همه ی نگاها میره به سمت فاطمه...به به ..به به تا اینکه یه روز آقا فرزاد افتخار میدن و صحبت میکنن و فاطمه کلی از دستش عصبی میشه ولی از اون جایی که آقا پسرا کاملا راشو بلدن و البته برایه اینکه نگاها از روش برداشته بشه شماره همراهشو در اختیار فرزاد قرار میده .که البته من اسمشو یه چیز دیگه میزارم اینجوری میشه که اس ام اس بازیه آقا فرزاد شروع میشه...الان نزدیکه ده ماهه که با هم دوست هستن..حالا من از کجا فهمیدم.....!!!حسه ششم..یه مدتی بود فاطمه مشکوک بود منم یه احساسایی میکردم این بود که هی گیر دادم به فاطمه هی گیر دادم بهش(ازون سه پیچاها) تا اینکه یه روز نشستو همه ی ماجرارو برام تعریف کرد..چه فازی داد!!البته من نزدیکه 2 یا 3 هفتست که از ماجرا با خبرم هیچ کس هنوز نمیدونه ...9 تیر هم تولد فرزاد بود که فاطمه باهاش میره بیرون و همون جا فرزاد ازش خواستگاری میکنه (آدم اینقدر بی جنبه میشود ، آیــــا؟) و امروز حوله حوشه 4 ساعت پیش هم خواهر فرزاد زنگ میزنه و فاطمرو رسما خواستگاری میکنه!! تا ببینیم عروس خانومه ما بله میدن یا نه که من میدونم میگه نه!!چون فاطمه دو تا موقعیته خیلی خیلی بهتر از فرزاد داره...هر چی قسمت باشه!! پ.ن:از همه ی دوستایی که هنوزم میان اینجا ممنونم ..استاد حصاری عزیز..نارسیسا.ایمان.علیرضایه عزیز.آرمین دوست جونه خودم و همه ی اونایی که اولین بازه میان اینجا... و ببخشید که بهتون سر نمیزنم.باور کنید زیاد نمیام هر وقت احساس کنم دلم میخواد بنویسم یه سر به بلاگم میزنم...بارها میام اینترنت ولی رغبت نمیکنم بلاگمو باز کنم..ولی وبلاگاتونو همیشه باز میکنم و به صورت آفلاین میخونمشون....بازم معذرت میخوام. پ.ن: چرا لادن جون من میتونم...وقتی فکر کنی به گذشتت..به روزایی که گذشتن و چقدر فجیه گذشتن..به روزایی که لحظه لحظه هاش هیچی نداشت برات به جز کشته شدن همه ی احساست...له شدن غرورت دیگه توانی نداری برایه فکردن به چیزایه خوب ، قدرتی نداری برایه بخشیدن..!!!!!.وقتی میبینی بدیها اینقدر زیاد بوده که عین یه حریر سیاه رو همه ی خوبیهارو پوشونده اون وقت نمیتونی به چیزی غیر از نبخشیدن فکر کنی حتی اگر خیلی دوستش داشته باشی، حتی اگر از ته ته دلت براش آرزویه خوشبختی کنی...!!!بی سر و صدا اومد و خیلی راحت و بی صر و صدا رفت بدونه اینکه فکر کنه چی احساسی از من کشت بدونه اینکه فکر کنه چه آدمی از من ساخت... متاسفانه من الان به اینجا رسیدم..به یه خستگیه مفرط که همه ی تلاشمو میکنم تا بر طرفش کنم خودم به تنهایی و دیگه نه با وجوده کسه دیگه ای...چون دوست ندارنم گرگ باشم ..دوست ندارم یه آدم نفرت انگیز باشم...چون میخوام همون دختر پاک و خندون گذشته باشم...همون سمیرایه سابق با یه لب پر از خنده....موفق باشی. پ.ن: استاد حصاری عزیزتنها چیزی که میتونم الان و این لحظه بهتون بگم اینه که تسلیت میگم که الان شاید همینم نتونه تسلایه دله شکستتون باشه....
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 19:26 توسط رسپینا |
بازم داره میاد..روزایه پر از التماس...روزایه سختی که بعده گذشته 4 سال هنوزم فراموش نشده..روزایه پر از غصه. ..آخ.. 4 سال پیش همچین روزی هنوزم امید داشتیم برایه دیدنه دایی..یه دنیا امید داشتیم برایه لحظه ای که دایی چشمایه آبیشو باز کنه و صدامون کنه... بی خبر از همه جا بی خبر از اینکه دایی برایه همیشه رفته برایه همیشه.. داره میاد اول تیر .این روزا آی دلم عجیب میگیره خدایا... دایی کجایی ..شراره خانمی شده برایه خودش اینقده ناز شده که آدم دلش نمیا د چشم ازش بر داره...گجایی که یه دنیا حسرت نداشتنتو تو چشمایه آن شرلیت ببینی..هان دایی..میبینیشون ..دارن بزرگ میشن..بزک وبزرگ تر با یه دنیا حسرت!!! مامانی هیچی نمونده ازش..به من نگاه میکنه میخنده اما به اندازه ی همهی دنیا غم تو خنده هاشه.. آخ آخ آخ دایی من ، میبینی اینارو میبینی... دلم برات تنگ شده هوارتــــــــــــــــا پ.ن: هستم ولی انگار که نیستم... پ.ن:هیچ وقت هیچ وقت نمی بخشمت.هیچ وقت!!!!!!! + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 20:43 توسط رسپینا |
نه دیگه نیخوام اشتباه کنم....من دیگه نمیخوام اشتباه کنم. سمیرا تو نباید دوباره اشتباه کنی!!!اینبار نمیتونی.. به خدا دیگه نمیتونی دوام بیاری دختر.فراموش کن، فراموش کن.آزاد باش.آزاده آزاد. دهلم گرفته...بارونیه بارونیه.میخواد بباره انگار و من میزارم که بباره تا دوباره بتونه بخنده!!! همه غروب جمعه دلشون میگرده ولی انگار بازم کارایه من برعکسه...!!! الان دلم یکی از اون فریادارو میخواد.الان دلم میخواد تو ساحل جلویه امواج دریا بایستمو فریاد بزنم اونجا هیچ کسه هیچ کس صدامو نمیشنوه.. در پناهگاه دلم مرغی نشسته + نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 19:31 توسط رسپینا |
* به نام آنکـــــه تکیـــــه بر نامــــش ، غروریســـت بس جــــاوید * كاش می شد باردیگر سرنوشت را از سر نوشت كاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت كاش می شد از قلمهایی كه بر عالم رواست ، با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت كاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان ، داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود ، كاین همه ای كاشها بر دفتر دلها نوشت كاش می شد باردیگر سرنوشت را از سر نوشت سلام سلام وای دهلم تنگ شده بودا، هوارتا.. چطورید خوبید؟ امروز بعده مدتها بلاگمو باز کردم و خوندمش.چه حس و حاله قشنگی داره وقتی بعد روز ها و حتی ماها برگردی به عقب، به روزایی که گذشتن حالا خوب یا بد فرقی نمیکنه. جذابه ، دوست داشتنیه، خیلی. حس خوبی داشتم وقتی خاطراتمو میخوندم.خیلی خوب، حتی خوندنه دلتنگیامم برام لذت داشت چون مدتهاست که حس نکردم این دلتنگیارو...حس نکردم دوری و ... وقتی با آزادی کامل بشینیو دیوونگیا و دلتنگیاتو بخونی حس خوبی داری. حس قشنگی داشتم اون لحظه که میخوندم بودو عذابم میداد، ولی الان نیست و من حاله خوبی دارم. فراموش نشده برام، هنوز دوسش دارم خیلی زیاد، هنوزم گاهی دلم براش تنگ میشه ولی عاشق نیستم فقط دوسش دارم همین..... ولی الان فکر میکنم اگر باشه دیگه مثل وقتی که نیست دوسش ندارم...میفهمی چی میگم؟!!! الان حالم خیلی خوبه.الان دوست دارم دوسش داشته باشم ولی نباشه...دوست دارم نباشه ولی خوشحال باشم.دوست دارم نباشه ولی خوشحال باشه... . . . ، دوست دارم نباشی ولی خوشبخت باشی....دوست دارم نباشی ولی خوشبخت باشم دوست داشتم امروز بازم بنوسیم از خودم از دلم از حسم از حالم...دوست دارم بازم بنویسم از 1+5 از شیطناتا ، اما اگر بتونم اگر وقتش بشه ...این روزا سرم خیلی گرمه.اگر فرصتی بشه بازم میام. این نیز بگذرد.... مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی .مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شده و گردی از فراموشی پوشانیدشان مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان. مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اونی که میدونی باید تنهایش بگذاری .این نیز بگذرد مثل زندگی
فهلا"....شاد باشید و آزاد.. + نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 20:58 توسط رسپینا |
|
| ||||||