تبليغاتX
رســـــــــــــپینا

رســـــــــــــپینا

میخوام عوض شم میخوام یه عینک بد بینی بزرگ بزنم به چشمامو همه یدنیارو از پشتش نگاه کنم ...اینجوری دیگه به کسی اعتماد نمیکنم اینجوری دیگه از احساسم مایه نمیزارم دیگه کسی و چیزی برام متفتوت نمیشه !!!.اینجوری خودم میشمو خودم..دیدی که میگن تحمله همه چیز فقط اولین بار سخته؟!! الان حسش کردم!!

کلاسا شروع شده ..پیشه خودمون بمونه ها گند زدم ترم پیش....یه شکست تحصیلی خفن و نادر تو عمرم!! ولی جبرانش میکنم..حتما این کارو میکنم.

عمویه بزرگم تو کماست یک ماهی میشه...میگن حالش بهتره قراره فردا بریم شمال برایه دیدنش..براش دعا کردم شما هم دعا کنید.

خسته ام خیلی خیلی....به خدا خیلیییی...ولی فکر میکنم میتونم اینبار راحتتر بگذرم ازش خیلی راحتتر.....

دارم یک ساله دیگه بزرگ میشم!! چیزی نمونده دیگه....

نیاز به یه تحول اساسی دارم اما چه جوری ، نمیدونم!!

تپشهای قلب من
رابطه ی عجیبی با تن صدای تو داره
با من سخن بگو!
"
می‌خواهم زنده بمانم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 18:29 توسط رسپینا |


سلام..

یه مدتی نبودم البته الان یه یه هفته ای هست که برگشتم...فک کنم یه سفر دو هفته ای کافی بود برایه تجدید قوا !! من سفرایه هول هولکیرو خیلی دوست دارم..اینکه برسم به هر شهری و فقط یه سوک سوک کنم و ندید بدید بشم..خیلی بهم فاز میده اینجوری..روز میلاده حضرت علی راه افتادیم

اصفهان ...شیراز...همدان..تبریز..گیلان...تهران!! البته یک هفتشو فقط تو گیلان بودیم

دیگه اینکه همه ی عیدایه گذشته و عیده نیومدرو بهتون تبریک میگم...

خیلی دوست دارم نیمه ی شعبانو..خیلی..حسه خیلی خوبی دارم حتی اگر غمگین باشم!!نیمه ی شعبان سالگرده ازدواج مامان ایناست(البته به ماه قمری) ولی چون یه شب دوست داشتنیه ما همیشه این شبو به مناسبته سالگرده بابا اینا یه جشنه کوچولویه خانوادگی میگیریم...

هر سال تو این شب یه اتفاقی میوفته برام..

پارسال نیمه ی شعبان من و سارای با دو تا از دوستامون مجردی رفتیم جمکران...شلوغ بود ..خیلی. نمیتونم توصیف کنم براتون لحظه ای که دعایه توسل یک صدا خونده میشد بین اون همه جمعیت..چقدر با شکوه بود...خیلی جالب بود برام..خیلی..!!اولین بار بود که میدیدم همچین صحنه ای رو.

سال قبل ترش یادمه که هم زمان شده بود با اعلامه نتایج کنکور..البته هنوز تو اینترنت نیومده بود ولی از طریق اس ام اس میشد جواب گرفت..اون سال طبق قراره هر سال قرار بود شام بریم بیرون اما یه ساعت قبل از اینکه راه بیوفتیم یکی از دوستایه بابا زنگ زد و گوشیرو برداشتم، بهم گفت شماره ی داوطلبیتو بده میخوام بزنم ببینم قبول شدی یا نه...منم که نمیخواستم شبم خراب بشه گفتم نمیخوام ولی اون همش اصرار کرد و منم رو رودر وایسی شمارو بهش دادم و چند دقیقه بعد زنگ زدو گفت که قبول نشدی....وای که چه حاله بدی داشتم..بدون معطلی زدیم زیره گریه..مامان اینا هر کاری میکردن که آرومم کنن نمیشد تا اینکه بابا خودشون امتحان کردن اما بازم.....

برایه اینکه شبه اونارو خراب نکنم اشکامو پاک کردم و آماده شدیم که بریم بیرون...اما تو ماشین همین جوری آروم گریه میکردم و به عالمو آدم فحش میدادم...حتی به امام زمانم رحم نکردم!!! بدو بیراه می گفتمـــــا...آدم بی منطقی مثل من دیده بودید..آخه یکی نبود بگه خودت کم کاری کردی چرا به دیگران بدو بیراه میگی...اون شب بعده اینکه آروم شدم انگاری که یه کوچولو هنوز امید داشته باشما ، یهویی نذر کردم..نذر کردم اگر قبول شدم ساله دیگه شیرینی بخرمو نیمه ی شعبان پخش کنم...(چقدر من دستو دل بازم...!!!.خوب به اندازه یتوانه شخصیه خودم نذر کردم خوب!!)

چند روز بعدش که جوابا اومد تو اینترنت ...من که نا امید بودم سارای برام چک کرد..اول ماله دختر خالمو زد (دختر خالم هم سنه خودمه ..21 روز ازم بزرگتره) دید اون قبول شده...دروغ چرا یه کوچولو حسودیم شد... مثله این مظلوما نشستم یه گوشه ..سارای بعدش ماله منو چک کرد ..وای خدایا باورم نمیشد..فک کن تو اوج نا امیدی یه هو ببینی که اسمت تو لیسته قبول شده هاست...

سریع کد رشترو از تو دفترچه چک کردم... رشته ریاضی محض ....مقطعه کارشناسی...قزوین..فقط یادمه که شیرجه رفتم تو بغله مامان...چه روزه قشنگی بود....خوب برام خیلی مهم بود..همه ی هدفم فقط دانشگاه بود..شاید بشه اسمشو گذاشت توفیق از طرفه خدا...!!شایدم معجزه چون با روزی 2 ساعت درس خوندن برایه کنکور کی میتونست قبول بشه که من بخوام با این iq درخشانم قبول بشم

نمیدونم امسال چه اتفاقی برام میوفته!! شایدم اصلا اتفاقی نیوفته....اماهر کاری میکنم که یه شبه به یاد موندنی بشه..ا

پ.ن :زندگی بدون دلتنگی همچین بدم نیست...

پ.ن : من چرا کد آهنگه چشمایه من از علی عبدلماکیرو پیدا نمیکنم آخه؟!! عجیبها..

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 13:10 توسط رسپینا |


امروز از اون روزایی که بود که دلم خواست بنویسم....درسا تموم شده و کلی بیکاری ریخته رو سرم اصلا نمیدونم چیکار کنم.!امسال تابستون قراره همه با هم (اکیپ 1+5 به غیر از پر وانه که البته جاش سارای میاد) همه بریم ایروبیک چون هم برایه روحیمون خوفه هم تناسب اندام البته بماند که من نیاز به هیچ کدومش ندارم چون هم روحیم خوبه فهلا(گوشه شیطون کر) و هم باربی تشریف دارم(به کوری چشم حسودان)

اما چون ترم تابستون بر نداشتیم و بالا خره باید یه جایی رو بهم بریزیم دیگه این بود که تصمیم گرفتیم بریم کلاس ایروبیک

این از برنامه ی آینده...

دیگه ..آهان 11 تیر تولد منیره بود مثل همیشه رفتیم بیروون خوش گذشت..خیلی.

دیگه دیروزم با سارای و سه تا از دوستایه دبیرستان رفتیم جاده چالوش...کلی خوش گذشت..صبح ساعت 9 راه افتادیم و غروب ساعت 8 رسیدیم خونه.جایه شما خالی..کلی آب بازی کردیم و جیغ و داد.....چند تا از فرعییا جاده چالوسو رفتیم ..چه روستا هایه بکر و دست نخورده ای داشت یه جاده پر از درختایه آلبالو ..فوق العاده زیبا بود....

WOoooW یه خبر توپ توپ... علیزاده یادتونه که (پدر بزرگ) دقیقا روز تولدش که 9 تیر بود از فاطمه خواستگاری کرد(هـــه هــــه میخندیم)فک کن فرزادو فاطمه ماجرا دارد ...

و اما قصه عشق فاطمه و فرزاد.....

قضیه از این قراره که فاطمه خانوم و آقا فرزاد تقریبا از مهر ماهه پارسال با هم رفیق هستن البته به صورت کاملا سری.چون ما فرزادو خیلی مسخره میکردیم و یه جورایی تو اکیپ سوژه محسوب میشد رو این حساب فاطمه نمیخواست که ما از جریان با خبر بشیم...گویا آقا فرزاد ما به فاطمه پیشنهاد داده بود که به عنوان دو تا هم کلاسی روابطشون کمی صمیمی تر باشه و غیر از محیط دانشگاه با هم تماسه تلفنی داشته باشن برایه اینکه زودتر از اتفاقاتی که تو دانشگاه میوفته با خبر بشنکه البته این پیشنهاد برایه به دست آوردن شماره فاطمه بوده...اما خوب فاطمه قبول نمیکنه و میگه بهتر روابطه ما به همین محیط دانشگاه محدود بشه...از اون جایی که فرزاد عاشق سینه چاکه فاطمه ماست دست بردار نبوده...یه روز که برایه انجامه کارایه اداری پیشه مسئول رشتمون بودیم برایه پر کردنه یه فرم نیاز به شماره تلفن یوده...فاطمه شماره منزل و و شماره همراهشو مینویسه و آقایه علیزاده خیلی ماهرانه شماررو بر میداره که البته فقط فرصت میکنه شماره خونشونو بر داره..این قضیه میگذره تا فروردین ماه...

ایامه عید آقا فرزاد مدام زنگ میزده به خونه ی فاطمه اینا و هر کسی که تلفنو بر میداشته بدون صحبت کردن قطع میکرده..تا اینکه پدر فاطمه مشکوک میشه و از اون جایی که تنها دختر خونست که مجرده همه ی نگاها میره به سمت فاطمه...به به ..به به

تا اینکه یه روز آقا فرزاد افتخار میدن و صحبت میکنن و فاطمه کلی از دستش عصبی میشه ولی از اون جایی که آقا پسرا کاملا راشو بلدن و البته برایه اینکه نگاها از روش برداشته بشه شماره همراهشو در اختیار فرزاد قرار میده .که البته من اسمشو یه چیز دیگه میزارم........بـــله ،فاطمه ی ما هم آره..البته دور از جونش

اینجوری میشه که اس ام اس بازیه آقا فرزاد شروع میشه...الان نزدیکه ده ماهه که با هم دوست هستن..حالا من از کجا فهمیدم.....!!!حسه ششم..یه مدتی بود فاطمه مشکوک بود منم یه احساسایی میکردم این بود که

هی گیر دادم به فاطمه هی گیر دادم بهش(ازون سه پیچاها) تا اینکه یه روز نشستو همه ی ماجرارو برام تعریف کرد..چه فازی داد!!البته من نزدیکه 2 یا 3 هفتست که از ماجرا با خبرم هیچ کس هنوز نمیدونه ...9 تیر هم تولد فرزاد بود که فاطمه باهاش میره بیرون و همون جا فرزاد ازش خواستگاری میکنه (آدم اینقدر بی جنبه میشود ، آیــــا؟) و امروز حوله حوشه 4 ساعت پیش هم خواهر فرزاد زنگ میزنه و فاطمرو رسما خواستگاری میکنه!! تا ببینیم عروس خانومه ما بله میدن یا نه که من میدونم میگه نه!!چون فاطمه دو تا موقعیته خیلی خیلی بهتر از فرزاد داره...هر چی قسمت باشه!!

پ.ن:از همه ی دوستایی که هنوزم میان اینجا ممنونم ..استاد حصاری عزیز..نارسیسا.ایمان.علیرضایه عزیز.آرمین دوست جونه خودم و همه ی اونایی که اولین بازه میان اینجا... و ببخشید که بهتون سر نمیزنم.باور کنید زیاد نمیام هر وقت احساس کنم دلم میخواد بنویسم یه سر به بلاگم میزنم...بارها میام اینترنت ولی رغبت نمیکنم بلاگمو باز کنم..ولی وبلاگاتونو همیشه باز میکنم و به صورت آفلاین میخونمشون....بازم معذرت میخوام.

پ.ن: چرا لادن جون من میتونم...وقتی فکر کنی به گذشتت..به روزایی که گذشتن و چقدر فجیه گذشتن..به روزایی که لحظه لحظه هاش هیچی نداشت برات به جز کشته شدن همه ی احساست...له شدن غرورت دیگه توانی نداری برایه فکردن به چیزایه خوب ، قدرتی نداری برایه بخشیدن..!!!!!.وقتی میبینی بدیها اینقدر زیاد بوده که عین یه حریر سیاه رو همه ی خوبیهارو پوشونده اون وقت نمیتونی به چیزی غیر از نبخشیدن فکر کنی حتی اگر خیلی دوستش داشته باشی، حتی اگر از ته ته دلت براش آرزویه خوشبختی کنی...!!!بی سر و صدا اومد و خیلی راحت و بی صر و صدا رفت بدونه اینکه فکر کنه چی احساسی از من کشت بدونه اینکه فکر کنه چه آدمی از من ساخت...

متاسفانه من الان به اینجا رسیدم..به یه خستگیه مفرط که همه ی تلاشمو میکنم تا بر طرفش کنم خودم به تنهایی و دیگه نه با وجوده کسه دیگه ای...چون دوست ندارنم گرگ باشم ..دوست ندارم یه آدم نفرت انگیز باشم...چون میخوام همون دختر پاک و خندون گذشته باشم...همون سمیرایه سابق با یه لب پر از خنده....موفق باشی.

پ.ن: استاد حصاری عزیزتنها چیزی که میتونم الان و این لحظه بهتون بگم اینه که تسلیت میگم که الان شاید همینم نتونه تسلایه دله شکستتون باشه....

"همــــــــــــــین"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 19:26 توسط رسپینا |


بازم داره میاد..روزایه پر از التماس...روزایه سختی که بعده گذشته 4 سال هنوزم فراموش نشده..روزایه پر از غصه. ..آخ..

4 سال پیش همچین روزی هنوزم امید داشتیم برایه دیدنه دایی..یه دنیا امید داشتیم برایه لحظه ای که دایی چشمایه آبیشو باز کنه و صدامون کنه...

بی خبر از همه جا بی خبر از اینکه دایی برایه همیشه رفته برایه همیشه..

داره میاد اول تیر .این روزا آی دلم عجیب میگیره خدایا...

دایی کجایی ..شراره خانمی شده برایه خودش اینقده ناز شده که آدم دلش نمیا د چشم ازش بر داره...گجایی که یه دنیا حسرت نداشتنتو تو چشمایه آن شرلیت ببینی..هان دایی..میبینیشون ..دارن بزرگ میشن..بزک وبزرگ تر با یه دنیا حسرت!!!

مامانی هیچی نمونده ازش..به من نگاه میکنه میخنده اما به اندازه ی همهی دنیا غم تو خنده هاشه..

آخ آخ آخ دایی من ، میبینی اینارو میبینی...

دلم برات تنگ شده هوارتــــــــــــــــا

 

پ.ن: هستم ولی انگار که نیستم...

پ.ن:هیچ وقت هیچ وقت نمی بخشمت.هیچ وقت!!!!!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 20:43 توسط رسپینا |


نه دیگه نیخوام اشتباه کنم....من دیگه نمیخوام اشتباه کنم.

سمیرا تو نباید دوباره اشتباه کنی!!!اینبار نمیتونی.. به خدا دیگه نمیتونی دوام بیاری دختر.فراموش کن، فراموش کن.آزاد باش.آزاده آزاد.

دهلم گرفته...بارونیه بارونیه.میخواد بباره انگار و من میزارم که بباره تا دوباره بتونه بخنده!!!

همه غروب جمعه دلشون میگرده ولی انگار بازم کارایه من برعکسه...!!!

الان دلم یکی از اون فریادارو میخواد.الان دلم میخواد تو ساحل جلویه امواج دریا بایستمو فریاد بزنم اونجا هیچ کسه هیچ کس صدامو نمیشنوه..

 

در پناهگاه دلم مرغی نشسته
مرغکی بی بال و پر و دل شکسته...
فکر پروازه دوباره
من میگم فکر محاله
اخه این مرغک وحشی دیگه بال و پر نداره!!
تو ی این سرای هستی من میگم چرا نشستی؟
مگه تو دلی شکستی که الان سرکش و مستی؟
مگه عاشقی دوباره...
پس برو فکر یه چاره!
میگه من دیوانه بودم
تو دلت بیگانه بودم
توی این دل شکسته مثل یک اواره بودم...
شاید این فکر محال برم از دلت دوباره
دل تو مثل بهاره
اخه اون شکوفه داره...
میمونم تا که دوباره تنم بال و پر درآره!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 19:31 توسط رسپینا |


* به نام آنکـــــه تکیـــــه بر نامــــش ، غروریســـت بس جــــاوید *

كاش می شد باردیگر سرنوشت را از سر نوشت

كاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

كاش می شد از قلمهایی كه بر عالم رواست ، با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت

كاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان ، داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود ، كاین همه ای كاشها بر دفتر دلها نوشت

كاش می شد باردیگر سرنوشت را از سر نوشت

 

سلام سلام

وای دهلم تنگ شده بودا، هوارتا..

چطورید خوبید؟

امروز بعده مدتها بلاگمو باز کردم و خوندمش.چه حس و حاله قشنگی داره وقتی بعد روز ها و حتی ماها برگردی به عقب، به روزایی که گذشتن حالا خوب یا بد فرقی نمیکنه.

جذابه ، دوست داشتنیه، خیلی.

حس خوبی داشتم وقتی خاطراتمو میخوندم.خیلی خوب، حتی خوندنه دلتنگیامم برام لذت داشت چون مدتهاست که حس نکردم این دلتنگیارو...حس نکردم دوری و ...

وقتی با آزادی کامل بشینیو دیوونگیا و دلتنگیاتو بخونی حس خوبی داری. حس قشنگی داشتم اون لحظه که میخوندم بودو عذابم میداد، ولی الان نیست و من حاله خوبی دارم. فراموش نشده برام، هنوز دوسش دارم خیلی زیاد، هنوزم گاهی دلم براش تنگ میشه ولی عاشق نیستم فقط دوسش دارم همین.....

ولی الان فکر میکنم اگر باشه دیگه مثل وقتی که نیست دوسش ندارم...میفهمی چی میگم؟!!!

الان حالم خیلی خوبه.الان دوست دارم دوسش داشته باشم ولی نباشه...دوست دارم نباشه ولی خوشحال باشم.دوست دارم نباشه ولی خوشحال باشه...

. . . ، دوست دارم نباشی ولی خوشبخت باشی....دوست دارم نباشی ولی خوشبخت باشم

دوست داشتم امروز بازم بنوسیم از خودم از دلم از حسم از حالم...دوست دارم بازم بنویسم از 1+5 از شیطناتا ، اما اگر بتونم اگر وقتش بشه ...این روزا سرم خیلی گرمه.اگر فرصتی بشه بازم میام.

 

این نیز بگذرد.... مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی

.مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شده

و گردی از فراموشی پوشانیدشان

مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان.

مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد

مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اونی که میدونی باید تنهایش بگذاری

.این نیز بگذرد مثل زندگی

 

فهلا"....شاد باشید و آزاد..

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 20:58 توسط رسپینا |


به رسم ادب سلام..خوفید؟خوشید؟

و اما ترم جدید!!چه امتحانی دادم من این ترم ...گند زدم حسابی!! این برفم که حسابی کلافمون کرده بود ..فکر کن هی بشینی فیزیک بخونی آخرشم هی عقب بیفته دیگه حالم داشت از هر چی فیزیک و محتویاتش بهم میخورد!!

روز امتحان فیزیک تو این همه برف رفتیم دانشگاه !!

هنوز نرسیده بودیم که صحت (ایمان صحت، یکی از هم کلاسیا ) اومد جلو بعده سلام و احوال پرسی گفت که به استاد زنگ زدم گفته که به گروه 1+5 خبربده که همشون افتادن اونم با7/5 !!! ای داده بیداد!! حالا چکار کنیم...4 واحد شوخی نیست که ولی خوب دیگه چاره ای نبود رفتیم امتحان دادیم و اومدیم خونه ..حالا منم کفری ..مامانم یه چیزایی فهمیده ولی به رویه خودش نمیاره!! خلاصه سعی کردیم اصلا به رویه خودمون نیاریم..

موقع انتخاب واحدم دوباره گسسترو برداشتیمو سر جمع 20 واحد برداشتیم ولی خوب 4 واحدش هدر رفت!!

تا اینکه یه سر رفتیم دانشگاه ببینیم چه خبره که استادو دیدیم..حالا هیچ کدوم جرات نمیکنیم بریم جلو .چون این استاده انقده باهامون لج بید اینقده باهام لج بود که حد و حساب نداشت...!!!

آخرش دلو زدیم به دریا و همه باهم قوم مغول ریختیم رو سرش ...داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم انقده تحویلمون گرفت که خودمونم باورمون نمیشد!! گفت خوب چه خبر؟ بفرمایید امرتون..؟؟گفتیم هیچی استاد ، سلامتیه شما .اومدیم فقط حالو احوال کنیم

گفت آره کاملا مشخصه ...صبر کنید برگه هاتونو بکشم بیرون ببنیم چه گلی کاشتین!! اینقده باحال بید..یکی یکی برگه هارو کشید بیرون و به هممون نمره هامونو داد خلاصه از ۵/۷ رسیدیم به ۵/۱۴!!!

۵/۱۴ !!تو خوابم نمیدییم ..گفتیم خیلی چونه بزنیم 10 بگیریم ...

از استاد تشکر کردیم اومدیم پیشه بچه خرخونایه کلاس ، همه چادری..با حجاب!! وای وای جواب سلاممونوبه زور دادنو ، بعدش پرسیدن پاس کردین، خدا شانس بده والا...!!اوه اوه ، آخه به تو چه من چه جوری پاس میکنم..

همشم بهمون تیکه میومدن که خوش به حالتون والا همیشه میگید و میخندیدووکلاسارم دودر میکنید آخرشم که اینجوری نمره میگیرید!! د بیا ..حالا یکیرو میخوایم جواب اینارو بده...ولی ما هم اصلا به رویه خودمون نیاوردیم و خیلی مودبانه و با خنده جوابشونو دادیم و رد شدیم..

حالا اینش جالبه رفتن پیش استاد اعتراض میکنن که استاد چرا به اینا این همه نمره دادین ...به ماهم چند نمره بدین تا معدلمون بره بالا!! استادم برگشته بهشون گفته من بهشون نمره ندادم ..برگشونو کامل صحیح نکرده بودم!!قیافشون آی دیدنی بود!!اصلا ما اصولا از پایه بچه هایه دوست داشتنی هستیم .همه اینو میدونن گفتم شما هم بدونین...

اصلا باورمون نمیشد که به این راحتی بهمون نمره بده. میخندید میگفت به اسماتونم نمره دادم دیگه! خدایی راست میگفت...چه خوب بالاخره این اسمم به یه دردی خورد

باور کنید امتحانش سخت بود همش اثبات ...آخه من چند تا اثبات میتونم به ذهنم بسپارم آی کیو در حده درخشانم هنگ میکنه چه برسه به من!!

گند بزنه به این رشته ..آخه این همه فرمول و اثبات به چه دردی میخوره؟!استادی تو سرم بخوره..من که بعده فارق التحصیلی قراره با برو بچز تعاوونی بزنیم البت سارای بر نامه ریزی کرده تا ببنیم خدا چی میخواد .. دیگه اینا نمیدونم به چه دردی مبخوره؟من فقط مدرکشو میخوام..

پ.ن: قراره یه چیزایی بشه...من الان سه هفتست تو ترکم...فکرایه بد نکنیدا منظورم یه چی دیگست

پ.ن :ببخشبد اگه نمیام سر بزم ..یه مدتیه خیلی کم اینورا پیدام میشه ..

پ.ن خیلی دلم میخواست که بتونم ادامه بدم و بازم بیام اینجا ..اما دیگه خاطرتمو اینجا نمینوسیم...اینجارم همین جوری میزارم تا چند ساله دیگه وقتی یه سری بهش زدم تداعی خاطرات بشه ..

نمیدونم چند ساله دیگه از باز خوانیه این مطالب چه احساسی خواهم داشت !!! اما مطمئنا حسی که امروز و این ساعت دارم نخواهد بود!!

اینبار دیگه جدی جدی رفتم...اینجا این دنیایه مجازی خستم کردم با آدمایه رنگ و بارنگ!! خواستم با یک رنگی و در حین سادگی حضور داشته باشم اما اینجا و آدماش یه دنیا متفاوت هستن با خودشون و باطنشون.

دیگه خسته ام....خیلی.

ساده میگویم ، ساده باور کن:

خ . د .ا. ن. گ .ه. د . ا.ر

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 20:22 توسط رسپینا |


دیروز بعده کلی خواهش و لوس بازی اینا ماشینو از بابا گرفتم و رفتم بیرون ..اولش گفت با سارای!! گفتم تنها ! گفت تنها نه! کلی زور زدم تا راضیش کردم....

ساعت نزدیک 7 غروب بود که در عرض 10 دقیقه آماده شدم و بدون آرایش جیم شدم..معمولا کم آرایش میکنم.. بعضی وقتا هم اصلا آرایش نمیکنم..

اه هر جا هم میرفتم میخوردم به ترافیک .. سیدی که معیین برام رایت کرده بودو گذاشتم و گوشیرو هم خاموش کردم!!.

"این آهنگو خیلی دوست میدارم حیف که کدشو پیدا نکردم وگرنه میزاشتم تو بلاگ"

بگو آخه واسه چی تو بد شدی؟

کشتن قلبمو بلد شدی؟

گفتی میخوای ازم دل بکنی

از رویه قلبم تو رد شدی

.

.

.

نگو نگو. که میخوای دل بکنی

آخه مگه نمیدونی عشق منی...

 

همین جوری برایه خودم تو خیابون گیج میزدم بدونه مقصد!! اولش کلی خوراکی خریدم برایه خودم یه سر رفتم کوه وای چقده سرد بود ! اصلا نشد که بیام بیرون ، یخمایی شدم حسابی.نمیدونم چقدر اونجا موندم ولی وقتی به خودم اومدم ساعت نزدیک 8:30 بود..

سرا شیبی رو با سرعت هوارتا اومدم پایین دیوونگیه محض!! دیدم که یکی از این خواهرایه سیندرلا دنبالمه ( منظورم 260 صندوق داره ، ما بهش میگیم خواهر سیندرلا) !!.

آخه ما دخترا چرا تو این جامعه ی خراب شده 2 دقیقه آرامش نداریم ..4 تا جوجه تیغی افتاده بودن دنبالم اینگار تا به حال آدم ندیدن...ازتون بدم میاد...!!منم دیدم هر جا میرم دنبالمن به خاطر همین دنباله خودم کشیدمشون تا رسیدم به یکی از این فاطیماها (منظورم ماشینایه تامین آرامشه عمومیه ، چقدرم موفقن واقعا من اصلا در عجبم ..فقط بلدن به مو و طرز راه رفتن و آرایش دخترا گیر بدن ...) سریع نگه داشتم و پیاده شدم اونا هم تا دیدن سریع در رفتن  حقشون بود ، آدمایه بزدل !!

با اون همه شالو کلاه و سرمایی که تو وجودم احساس میکردم ییهو هوس بستنی کردم جلویه بستنی فروشی نگه داشتم ..دیدم دوباره سرو کلشون پیدا شد و بعده کلی مسخره بازی از حرسشون چند تا چرت و پرت گفتنو دست از سرم بر داشتن.. جالبه به من میگن اُ.مّ.ل آدم ندیده ی دهاتی؟!! یکی نیست بهش بگه اگه من اُمّلم پس چرا افتادی دنبالم؟! بهترین برخورد در قباله اینجور آدما فقط سکوته!!

رفتم و تهنا نشستم برایه خودم بستنی سفارش دادم..توی این مملکت انگار نمیشه تنها رفت جایی همه یه جوری نگاه میکنن انگار یه جزامی دیدن !! عجیبها..!!

هنوز سرما خوردگیم خوب نشده بود ..ولی بستنیه آخ چسبید..بعدش چشمتون روز بد نبینه یه گلو دردی گرفتم و پشت سر هم سرفه میکردم...احتمالا دوباره آمپول لازم شدم

ساعت 9:30 بود که اومدم خونه ..

اینبار مامانم نمیدونست چمه!! ..

منم اومدم تو اتاق و درو بستم. بابا با نگرانی برگشته به مامان میگه این چرا اینجوری شده ؟ اینکه اینقدر ساکت نبود!! تو چه جور مادری هستی که نمیدونی دخترت چشه؟! ای بابا منو بیخیال به خدا چیزیم نیست ..!!

این مدت اصلا حوصله نداشتم حوصله ی هیچی !! حتی نت ، حتی بیرون رفتن با دوستان ، حتی جواب دادن به تلفن رفقا..!!

چرا اینجوری شد؟ چرا خدا ؟ باید تموم میشد ! اما چی؟! چیزی که اصلا شروع نشده بود؟!

چیزی که به جز دلهره و غم و سکوت هیچیز نداشت؟هیچ چیز ..حتی یه بار با وجودش احساسه خوشی بهم نداد!!

من به چی عادت کردم؟ به یه دنیا اشک ...به یه دنیا دلهره به یه آسمون تردید؟آره من به اینا عادت کردم!!

سمیرا به اینا عادت کردی؟! تو چیکار کردی با خودت دختر!

یه دنیا عشق و محبت به کی؟!! به کسی که هیچوقت نفهمید ؟! به کسی که به خاطر خودش و خود خواهیش نخواست که بفهمه اونوقت بهانش شدی خودت !!

به خاطر تو؟

به خاطر من؟ فکر کنم این بزرگترین دروغ زندگیش بود...

من؟!! اصلا منی براش وجود نداشت که به خاطرش بخواد کاری بکنه!!

زیاد سخت نگیرید فعلا خیلی داغونم هیچ حرفیم تو مخم نمیره ، گفتن همیشه ساده تر از عمل کردنه.. بیشتر از هر چیز از خودمو خودش متنفرم!!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 12:18 توسط رسپینا |


چقدر بده که بخوای نقشه آدامایه بدو بازی کنی..

چقدر بده که بعده این همه مدت احساس کنی همه چیز یه طرفست!!

چقدر بده که مجبور باشی دلتنگیرو از تو زندگیت حذف کنی..

ع.ش.ق...!!! گاهی واقعا تو معنیش میمونم ..که آیا وجود داره؟!! که میشه لمسش کرد..یا حتی حسش کرد !!

نمیدونم میخوام یه چیزایی بگم ..میخوام یه جورایی دغدغه ی لحظه هایه تنهاییمو به زبون بیارم ..

وقتی10-11سالم بود مامان و بابا همیشه یه جوری باهام برخورد میکردن و حرف میزدن که باورم شده بود خیلی بزرگ شدم. حتی مامان گاهی وقتا برای حله مشکلاتش باهام مشورت میکرد.همیشه برخورداشون باهام جوری بود که باور کره بودم سمیرای 11 ساله واقعا بزرگ شده ...وقتی 16-17 سالم بود از احساسه غروری که بهم هدیه میکردن لذت میبردم..اطمینانشونو دوست داشتم و براش ارزش زیادی قائل بودم..

بهم خیلی چیزا هدیه کردن.. با محبتشون بهم محبت کردنو یاد دادن.. بهم یاد دادن که میشه مهربون بود..اینکه میشه دوست داشت و حتی دوست داشتنی بود...

همیشه بهم فرصت حرف زدن میدادن..موقعیتشون ، شرایط روحیشون هیچوقت مانع از این نمیشد که نزارن حرف بزنم ..هنوزم همین جوره..هنوزم مامان بعد ار اینکه از بیرون میام 2-3 ساعت وقت میزاره برایه گوش دادن به حرفام ، همیشه وقت داره برایه شنیدن دغدغه هام حتی اگر براش چرت و بی معنی باشه...

وقتی 20 سالم بود یه روزی در مورد ع.ش.ق با مامان صحبت کردم.ازش خواستم برام معنیش کنه.معنیش کرد در موردش برام توضیح داد .اون لحظه خیلی سعی کردم بفهمم حرفشو..ازش خواستم اجازه بده خودم تجربش کنم شاید اینجوری منظورشو بفهمم !!

مامان بهم گفت عشق دوست داشتنه مفرطه که فرصت آدما رو برایه دیدنه حقیقتها میگیره..

اینکه دوست داشتن هم خوبه هم قشنگ:

اگر به جا باشه و به اندازه..

اگر دو طرفه باشه..

اگر صادقانه و پاک باشه ..

اگر معقول باشه..اگر ارزشش حفظ بشه.

و وقتی زشت و بی ارزشه که باید ها و نباید هاتو ازت بگیره!!!

احساسه دو طرفه!!معقول بودن !! با ید ها و نباید ها !! ارزش ها!! محدودیتها!!!. . و . و. و..

هیچ چیز عوض نشده ....

به جز من !!!

حالا چه اتفاقی برام افتاده که من!! سمیرایه 22 ساله حسه بزرگیه 11 سالگیمو ندارم؟!!

چی شده که من !! حتی اون غروره 11 سالگیرم ندارم؟!!

حالا چی شده که من مهربونی و محبت کردنو فراموش کردم؟!!

چه اتفاقی برام افتاده که ارزش هارو از یاد بردم..ابنارو نمیدونم .

فقط میدونم که مقصر خودمم نه کسه دیگه ای!!!

شاید اگر اونم میتونست....!!!بی خیال

"همـــــــــــین"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 12:18 توسط رسپینا |


سلام سلام چطور مطورید....خوشحالی میکنیم اساسی

امتحانامون شروع شده نمیدونم چرا اینقدر زود ولی شده دیگه!! اینقدر که به هر کی گفتم امتحانام شروع شده و اونا تعجب کردن که دیگه خسته شدم..

فکرشو کن..بعد کلی درس نخوندن یه کتاب فیزیک 500 صفحه ای پیشه روت یاشه تو هم اصلا ندونی موضوع چیه !!

10 روزه پیش تصمیم گرفتم که مثلا دیگه درس بخونم یعنی همون شنبه ی معروف فرا رسید

یه عادته بدی دارم هیچوقت مثل آدم از اوله کتاب شروع نمیکنم به خوندن اول صفحاته هر فصلرو میشمارم بعدش از کم شروع میکنم تا به فصله زیادش برسه.!!

حالا اصلا برنامه ی امتحانیم ندارم نمیدونم امتحان چه ساعتیه و دقیقا جه روزی !! فقط میدونستم که حالا حالا ها وقت دارم

روز اول همون قدر که به کتاب افتخار دادم و یه نگاهی بهش کردم براش کافی بود!! روزایه بعدشم هی !! هر از چند گاهی یه نگاهی میکردم

طبق محاسباته خودم فکر میکردم که 1 شنبه امتحان دارم.یعنی تا 1 شنبه باید کتابو تموم میکردم !!! روزه آخری یه حالی داشتم که نگو وقت کم آورده بودم توپ ، چون 2 تا فصلم هنوز مونده یود تمرین و نمونه سوالم نخونده بودم ..همه ی فرمولا هم از یادم رفته بودحسابی هم کلافه و عصبی بودم!!

قشنگ میدونی چی بود؟!! که فاطمه زنگ زده بهم منم اینقدر درسام مونده بود فقط سلامو علیک آخرشم گفتم مگه درس نداری مزاحم میشی من همه ی درسام مونده .فردا میبینمت ، خدا حافظ( تهه بی ادبی..حالا اینارو مثل طوطی پشت سر هم گفتم و نذاشتم نفس بکشه بعدشم سریع قطع کردم گوشیرو نذاشته دوباره زنگ زد کلی فحشو اینا بعد گفت چیچی فردا میبینمت..دیووونه!!! امتحان دوشنبست...فکر کن چه حالی میدهکلی ذوق و بوسو اینا پشت تلفن....یه روزم یه روززه ..اینجا بود که تازه فهمیدم وقت واقعا طلاست( الکی

نشستم به درس خوندن ...بعدشم که رو کتابا خوابم برد..صبح با صدایه بابا بلند شدم که عجب برفی !!چشم باز کردم دیدم woooow عجب برفه کم سابقه ای نزدیک به 50- 60 سانت برف شایدم کمتر نیدونم!! عجب حالی کردم...سریع زنگ زدم به مینا که بپرسم امتحانش چی شده ...گفت دانشگاه امروز تعطیل بوده نرفتیم...ایول

منم از خدا خواسته گفتم با این وضعیت فردا هم تعطیله !! کتابارو بستم رفتم به رفقا زنگ زدم مثل این خبر گذاریا خبرارو دادم و بعدشم یه قراره برایه برف بازی !!دیه خودمونو خفه کردیم با برف بازی ..

آخ که الان فقط دیزیین حال میده اگر از وضعیت راها مطمئن شیم حتما یه سری میزنیم...

روزایه برفیه خوفی داشته باشید...

پ.ن : آخ مریم جونم جات خالیه...دلم برات تنگیده هوارتا .

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 11:41 توسط رسپینا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

مي نويسم از امروز يادگار ديروز
غصه هاي فردا اندک فاصله ي پس فردا
از سرنوشت جاري مي نويسم،
که روزها رفتند و من ديگر نمي دانم کدامينم!!!
آن من سرسخت مغرور ديروزم ؟!
يا ...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1387

مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385



پیوندها

نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود
نظرات ما و شما
نقطه چین ذهن من
خسی در میقات
تو لدی دو باره
پرواز را به خاطر بسپار
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
دفترعشق
یه دختر دردونه
نهال حیرت
غروب صبح
گندم زار دل من
حرفایه تنهایی حمید


    تعداد بازديدها: